منو كاربري

 
نام كاربري
ٌرمز عبور
 
 
 

آرشيو مطالب

   
 

پربازديدترين مطالب

   
 

نظر سنجي

 


عالی
خوب
متوسط
ضعیف
خیلی ضعیف


 

تقويم

 
<    «  تير 1388  »    >
شيدسچپج
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031 
 

لينكستان

   
 

فهرست

  صفحه اصلي
وبلاگ مدير سايت
عضويت در سايت
آمار سايت
Rss
تماس با ما
 

آمار سايت

 

بهترين نويسندگان:
1- (administrator (262
2- (s.n.soleimani (42
3- (mahnaz (35
4- (نرگس (28
5- (طیبه (27
6- (جعفر (26
7- (دی (23
8- (hoormazd777 (16
9- (سارگل (16
10- (گلی (12

آمار مطالب:
  يک ساعت پيش: 0
  امروز: 0
  اين ماه: 18
  کل: 588

آمار کاربران:
  يک ساعت پيش: 2
  امروز: 5
  اين ماه: 44
  کل: 419
  بن شدگان: 0

 

 

آثار کاربـران » متن ادبی : دروغی به نام عشق
   


تقدیم به تو

تویی که با شکستنم رسم نامردی

و دل شکستن را به من آموختی. ء







روی ادامه مطلب کیک کنید

نويسنده: طیبه | بازديدها: 19 | تاريخ ارسال: 6 تير 1388 نظرات (1)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : برگ
   

چه می توانم بگویم
وقتی سایه ات
همراه من نیست
انگار
فصلی مرا دزدیده است
فصلی بی برگ
و چشمهایم
در غروبی که پنهان است
تنها خواب ترا می بیند

نويسنده: رامین | بازديدها: 17 | تاريخ ارسال: 3 تير 1388 نظرات (1)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » متن ادبی : ...
   

دلم مي خواهد فانوسي به دست گرفته

و در سياهي شب ، همچون كرمي شب تاب آرام آرام خزيده ،

شايد از دور براي لحظه اي هم كه شده توجهت را به خود جلب كنم .

البته به خود كه نه ، به فانوسم

نويسنده: mahnaz | بازديدها: 30 | تاريخ ارسال: 2 تير 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : ...
   

من در خواب عمیقی فرو رفته ام!

شب از نیمه گذشته، ترسم از این است !

در این کویر خشک! که باران می بارد.

شعر هایم که فقط برای تو می نوشتم زیر باران حذف شود.

کاش در خوابم باغ بهشت بود. وشعر هایم زیر درخت سرو

من می ترسم از این خواب طولانی !ء


نويسنده: mahnaz | بازديدها: 6 | تاريخ ارسال: 2 تير 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : ...
   

در باران یاد یادهایش

راهی بس دراز به بودن ها

بهارها خسته و به انتها رسیده

زندگی قد کشیده تا به سوی ابدیت...

**************

من خواب دیدم.......

من خواب دیدم که تن صحرا بوسه ی بهار را می چشد....

من خواب دیدم......

که در بیراهه ها هم خاطرات ابدی اند......

من خواب دیدم......

من خواب دیدم نبض زمان اشتباهاتم را فراموش می کند....

من در خواب دیدم که حتی امروز هم لبخند می زند......

من در خواب با ثانیه ها آشتی بودم.....

من خواب دیدم.....

که برای کشیدن باران رنگ ها بر سر دستانم گریه نمی کنند.....

من خواب دیدم که دیگر خواب تو را نبینم..

.....نمی دانم......

من شاید خواب تو را دیدم.....ء


نويسنده: mahnaz | بازديدها: 15 | تاريخ ارسال: 2 تير 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : اذان
   

دل من پاک است
همه در آینه منزل من
چشم در چشم خدا می نگرند
سایه دارم
ولی از نور سپیدش
همه کس
همه خانه به دوشان
که پی جرعه ای از آیت نور
پای رفتن به زمین می سایند
همه بر سایه من مهمانند
خاک معنای مرا می فهمد
و به آن آب روان
که پر از صحبت و همسایگی
نقش چشمان من است
گرد فرسایش خود می شوید
آسمان ها همه مدیون منند
زیر مژگان بلندم خطی ست
که بر آن نقشه عالم زده اند
باد بر حلقه زلفم پیداست
کعبه ای ساخته از مخمل شب
تا که محرم شود هر روز
بر این خانه بگردد همه شب
خواب من پر معناست
ساکتم ، ثانیه ها می خوابند
و چه بی تاب ، دل رهگذران
چشم خاموش مرا
منتظر می نگرد
خاطرم می ماند
و بر این خنده مستانه درد
شانه هق هق من می خندد
زیر این سایه که بر دوش من است
همه همرنگ شهادت شده اند
و به گل بانگ اذان گل سرخ
پشت خم کرده ، خفا می گویند
بر لب تشنه یک سرو بلند
آب زمزم جاری ست
گرد نور نفسم ، پروانه
پر گشودست و اذان می گوید
در دل اشک زلالم مهتاب
چهره از خاک زمان می شوید
من پر از آیاتم
دل من تعبیر است
بر همان وعده که نامش نور است
و بر آن آینه چشم نوازی که مرا
فرصت پاک شدن می نامد
دل من تعبیر است
من نشان بر ابدیت شده ام
و دلم آینه پاکی هاست من نشانه ام ...ء


نويسنده: hasty | بازديدها: 26 | تاريخ ارسال: 31 خرداد 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : شوکران
   


گر یار آیدم پیش می هر کران بنوشم

بیگانه گردم از خویش جام سران بنوشم
جمشید بود شاهی جم بودش صراحی
گر باشدم به راهی چون دلبران بنوشم








روی ادامه مطلب کلیک کنید



نويسنده: honar86 | بازديدها: 15 | تاريخ ارسال: 30 خرداد 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
دفـاتـر شعـر شـاعـران » نرگس میرصدردینی ( نرگس ) : شطرنج باز
   


لحظه ای چند ، در سکوت شب ، من تنها

با نگاه سرد و خاموش ، امیدی از رویا

دور می زنم در دنیای گذشته ، بی پروا

یاد ایام جوانی و سر مست ، از آرزو ها

کاخ امید را می بردم تا عرش خدا

زندگی را می ساختم با شادمانی تا بی انتها

همچو ن یک شطرنج باز قهار

می چیدم در کنار هم ، مهره های آرزو ها

گاهی مات می شد ، از تقدیر زمانه یک آن

گاهی هم کیش می کردم غصه و غم ها را

پله پله طی کردم ، ایام بهار جوانی را

راه دشوار و پر پیچ خم این زندگانی را

لحظه ای چند می نگرم در آینه چهره خسته خویش

گرد پیری هم چه زیبا خود نمائی می کند بر رخسار

حا صل این عمر گران ، آمدن و رفتن چه بود

توشه ره چه دارم ؟ جز نام خود در این راه


نويسنده: نرگس | بازديدها: 27 | تاريخ ارسال: 29 خرداد 1388 نظرات (1)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
دفـاتـر شعـر شـاعـران » نرگس میرصدردینی ( نرگس ) : غم دل
   


یکدم بمراد دل من ، نگشت این چرخ زمانه

گه از دست تو نالم و گه از دست زمانه

فریاد و فغان من نرسد در گوش فلک چند

تا چند کنم زمزمۀ عشق تو در ذکر شبانه

از دولت عشق است همه سوز و گدازم

مست می ناب نگاهم و گریه ام بهانه

شب تا به سحر نام تو شد ورد زبانم

در دایره هستی گویی همه تو و باقی فسانه

گشته ام از عشق تو ، شهره شهر و دیگر پیر

زان خنده دلفریب و وین کلام عارفانه

گویی بخدا مظهر لطف و صفا ست ، همه او

بر من به تاب تا ببرم غم دل را بی بهانه


نويسنده: نرگس | بازديدها: 7 | تاريخ ارسال: 29 خرداد 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : در خواب در بیداری
   


در خواب در بیداری

سرشارم از طعم غمناک دلاویزش
قهوه ، شیر ؛ عسل
یاد چشمهای سرخ بی خوابی
با آن خوش رنگی نمناک
لبهای صورتی اش پرترک
و قرص کامل ماه روشن براق، روبرویم
بغض من
جنون بدر کامل بیخود نیست
لابد قلبت تا بحال لرزیده
و میدانی که چه میگویم
این آشوب غم انگیز شاد را
که نمیدانی گریه کنی
یا بخاطر بیاوری وناگاه لبخند
و حسرتی جانکاه
تجربه کرده ای ؟
تلاش وافری برای فراموشی
شکستی مفتضحانه
انگار این تلاطم مکررشادی و غم تا ابد جاریست
و هیچ چیز تسکین نمیدهد ترا
همه عجیب تر شده اند
و خواب هم که دشمنی اش خونی است
کتاب دعایی که خیس خورده
اراده ای نیست
قطرات در شتابند
و به حرفت گوش نمی دهند
البته که دیگر عادت کرده ای


نويسنده: hesamedinmasih | بازديدها: 56 | تاريخ ارسال: 26 خرداد 1388 نظرات (1)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : دايره جنون
   

دایره جنون
هر لحظه
چیزی باعث می شود ،
که بخواهی با او باشی ،
در آغوشش بگیری ،
و نمی شود
دل شوره ات می گیرد ،
چه آشوبی ،
زهری اندک اندک کش ،
و گریه ات ،
بیاد می آوری خاطراتتان را ،
و آنگاه لبخندی ،
حواست که جمع تر می شود ،
غصه و اشک هزار باره و حسرتی جانکاه ،
یادت می افتد که نیست (و چقدر در تخریبت عجله کرد)
انگار که بغض با تبر به جان گلویت افتاده ،
و چنگی که سخت راه نفست را بسته عصبانیت می کند ،
معجونی از خواهش و نفرت ،
و چه سرسامی در این دایره جنون ،
و قطره های آهی که درتلاش چکیدنند ،
و نمی چکند افسوس ....ء


نويسنده: hesamedinmasih | بازديدها: 5 | تاريخ ارسال: 26 خرداد 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : جرم عجيب
   

من ميميرم
در چهارديواري اتاقم
نه زيرا كه جسم خاك خواهد زيرا كه جرم من زندگي است
نه آنگونه كه تو خواهي
هراس ، اضطراب
هيجاني كه تو را به سركشي واميدارد
دست به گريبانش هستي از كودكي و نميداني چيست
اينروزها ميدانم همه هراسمان از چه بود
اينجا اتاقي است كه تورا حبس ميكنند به جرم شادي
به جرم پرش از سر شوق
بجرم چرخيدن از شور
پريدن از شعف
و اضطراب از عشق
بجرم آه از سر بيداد
پرسيدن از روي عقل.....
و چون طلسم نميخواني ، مرگ بايدت
من ميميرم ، كسي نكشت مرا
فكرم قاتل من است، من ميميرم چون تو كه از سرزمين ديگري
با من نيستي،
و چه ساده است طعم با تو بودن اگر ما را رها كنند.............

هجرت بايد ما را ؟ پس بندهايمان را چه كنيم؟
چه به سادگي جان ميدهيم بر سر حداقل سقف بي سرور ،
خاك بي منت ، و فكر بي پدر و مادر.
من اينجا ميميرم چون دروازه ي خانه ام بسته است
چون من با ديدن هرروز تو و صبح روشن زنده ام...
ديدن تو و تنفس صبح چه كسي را آزرده ؟ كه مرا اتاقم بچنگال گرفته است...
من ميميرم ، ديگر عادت شده شايد مرگ براي ما
اضطرابي كه تو را آنقدر ميفشارد كه از پاي بيفتي........
درآرزوي آنروزم از كودكي
كه ميان دشت بدوم ، بي هيچ تعلقي و اضطرابي
بي هيچ چوپاني
چشم بگذارم و زير آفتاب بدور از ترس سوختگي از انوارش
بدور از هراس سيلاب اين رود
بدور از نزول فاجعه
تنفس كنم...
دوست بدارم...
هركسي آمد و خواست مثل من زير نور آفتاب دراز بكشد را چون خود انگارم
تو را كنارم احساس كنم
و نميرم از دوري تو كه خيلي نزديكي
اما جرمت اينست كه در سرزمين ديگري......ء



نويسنده: breezemarch18 | بازديدها: 6 | تاريخ ارسال: 26 خرداد 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » متن ادبی : نثر
   

دل نوشت:

روزهایی رو که برام رنگی کرده بودی, شمردم و رسیدم به امروز.خالی بود مثه ذهنم ..رنگِ بی رنگی گرفته, امروزم رو میگم خالی از رنگ هایی بود که تو برام تعریف شون کرده بودی.

چه حیف..من وتنهایی هام حالا یه جمع صمیمی شدیم ,تمام.

داریم میرسم به روز عشق... روزی که,اومدی به من قول عاشقی دادی همون روز عزیزکه بهم گفتی تنهام و تنهام نذار..

نگفتم مثه توام,فقط گوش دادم شدم سنگ صبورت,به ظاهر سنگ بودم ولی زجاجی تر از بلور,نگفتم حرفامو,که اگر هم میگفتم گوشی نبود واسه شنیدنش .من وتو هردومون دنبال تکیه گاه بودیم ولی نخواستیم تکیه گاه برا دیگری باشیمو حالا ... ,

حالا هرچه قدر که بخوای بغض دارم برات تا بشکونم مثه شیشه هایی که به رُخت نکشیدم و سنگ دیدیشون..آخ که چقدر دلتنگتم..

چه اشکایی که میشد دریا بشه برا ماهی های دلت, شبونه ریختم پشت سرت و تو ندیدیشون,چه هق هق هایی که شونه تورو کم داشت

واسه آروم شدن ونبودی که تکیه گاهم باشی..می زنه به سرم از این همه دوری و میرم آواره شم برات تا همه بدونن بی وفایی.

هیچی از تو نمیدونم و اینقدر ذلیلتم, دلم میخواد بمیره وقتی به این فکر میکنم که امسال روز عشق با کی هستی؟

اصلآ یاد من می افتی؟خودم هم باورم نمیشه اینقدر عاشق باشم,اصلاً نمیدونم این حسی که الان دارم درسته اسمشو بذارم عاشقی؟

دارم به بی تو بودن عادت میکنم نه که عادت کنم نه, دارم از روی تنهایی هام میگذرم تا به تو برسم ،

به تو که شروع راه بودی و رفیق نیمه راه.

نپرسیدی ازخودت چه بی پروا شکست غرورشو دلم پیش دلت ,نه برای اینکه بمونی نه ,برای زنده موندن خودش...نشد!

می نویسم وپشیمون میشم از نوشتن تو

مینویسم به افتخار دلهایی که سنگ ظاهرش نتونست از شیشه ی باطنش مراقبت کنه,به افتخار دلهایی که پر از درده و میخنده به اخم

زندگی..

مینویسم برا دل خودم که شرمنده اش شدم تو سردترین فصل خدا...ء

نويسنده: ahrar | بازديدها: 8 | تاريخ ارسال: 25 خرداد 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » شعـر : آسمان
   


آسمان نماد آرامش نیست،

آسمان نماد زیبایی نیست،
آسمان نماد سکوت است ،
سکوت نماد خشم است و بی تابی پنهان،
مشت گره خورده اش ابر است و صاعقه،
خشمش طوفان غرنده،
و عشقش عروج در دل شبنمی روی یاسمن،

.........
سمیرا

نويسنده: samira2007 | بازديدها: 18 | تاريخ ارسال: 13 خرداد 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 
آثار کاربـران » متن ادبی : یک لحظه ...
   

یک لحظه گوش کن .

یک لحظه چشمانت راببند و گوش ده .

می شنوی؟

صدای نم نم باران که چکیده میشود برسنگفرش خیابان .

خوب گوش کن ،

خوب حس کن .

این من هستم که قطره قطره از چشمانت می افتم و به زیر باهایت می ریزم .

ابن تو هستی که قدم به قدم مرا در زیر سنگینی گام هایت خُرد و نابود میکنی .

یک لحظه نگاه کن ،

یک لحظه خوب ببین ؛

میبینی؟

جنگل وجود مرا که چه مظلومانه به آتش کشیده شده .

یک لحظه لمس کن ،

یک لحظه به درستی احساس کن ؛

این لطافت ترک خورده ام را .

یک لحظه بچش ،

یک لحظه تو نیز بچش طعم شهدی که تبدیل شد به شرنگ زجرآور و آب کننده .

یک لحظه بشنو که بوی عود وجوم به خاموشی گرایید .

ببین که جای خودرا به دودی سبردست که ای کاش عبرتی شود برای دگران .

اما باز هم فقط ،

یک لحظه ؛

یک لحظه با تمام تن مرا دریاب . ء



نويسنده: niloo | بازديدها: 5 | تاريخ ارسال: 13 خرداد 1388 نظرات (0)   ادامه مطلب

 

 

 

 
 

صفحه قبل << 1 2 3 4 5 6 7 8 >> صفحه بعد
 
تبليغات
   
 
   
 

Copyright © 2008 

 

All Rights Reserved.

تمامی حقوق مادی و معنوی مطالب این پایگاه متعلق است به سایت فـاخته. ©