دل نوشت:
روزهایی رو که برام رنگی کرده بودی, شمردم و رسیدم به امروز.خالی بود مثه ذهنم ..رنگِ بی رنگی گرفته, امروزم رو میگم خالی از رنگ هایی بود که تو برام تعریف شون کرده بودی.
چه حیف..من وتنهایی هام حالا یه جمع صمیمی شدیم ,تمام.
داریم میرسم به روز عشق... روزی که,اومدی به من قول عاشقی دادی همون روز عزیزکه بهم گفتی تنهام و تنهام نذار..
نگفتم مثه توام,فقط گوش دادم شدم سنگ صبورت,به ظاهر سنگ بودم ولی زجاجی تر از بلور,نگفتم حرفامو,که اگر هم میگفتم گوشی نبود واسه شنیدنش .من وتو هردومون دنبال تکیه گاه بودیم ولی نخواستیم تکیه گاه برا دیگری باشیمو حالا ... ,
حالا هرچه قدر که بخوای بغض دارم برات تا بشکونم مثه شیشه هایی که به رُخت نکشیدم و سنگ دیدیشون..آخ که چقدر دلتنگتم..
چه اشکایی که میشد دریا بشه برا ماهی های دلت, شبونه ریختم پشت سرت و تو ندیدیشون,چه هق هق هایی که شونه تورو کم داشت
واسه آروم شدن ونبودی که تکیه گاهم باشی..می زنه به سرم از این همه دوری و میرم آواره شم برات تا همه بدونن بی وفایی.
هیچی از تو نمیدونم و اینقدر ذلیلتم, دلم میخواد بمیره وقتی به این فکر میکنم که امسال روز عشق با کی هستی؟
اصلآ یاد من می افتی؟خودم هم باورم نمیشه اینقدر عاشق باشم,اصلاً نمیدونم این حسی که الان دارم درسته اسمشو بذارم عاشقی؟
دارم به بی تو بودن عادت میکنم نه که عادت کنم نه, دارم از روی تنهایی هام میگذرم تا به تو برسم ،
به تو که شروع راه بودی و رفیق نیمه راه.
نپرسیدی ازخودت چه بی پروا شکست غرورشو دلم پیش دلت ,نه برای اینکه بمونی نه ,برای زنده موندن خودش...نشد!
می نویسم وپشیمون میشم از نوشتن تو
مینویسم به افتخار دلهایی که سنگ ظاهرش نتونست از شیشه ی باطنش مراقبت کنه,به افتخار دلهایی که پر از درده و میخنده به اخم
زندگی..
مینویسم برا دل خودم که شرمنده اش شدم تو سردترین فصل خدا...ء